X
تبلیغات
تورو میخوام

تورو میخوام

فقط عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس

 

درون قلب من نام تو پیداست

زبانت چون گلی خوشرنگ و زیباست

 مشو غمگین اگر از هم جدایم

که بی مهری همیشه کاره دنیاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

 

من صبورم اما...
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم .
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم !
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .
من صبورم اما . . .
بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب
و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم .
من صبورم اما . . .
آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست




 تنهام نزار مهربونم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

                                                                                     

 saeedsaeedsaeedsaeed saeed                          

                                                                                                                                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

 

 

 

دل درد آشنا را در تو دیدم تو می دانی خدا را در تو دیدم

 نمیدانم که بی تو کیستم من اگر روزی نباشی نیستم

 من تو در چشم منی هرجا که هستم تو را هرجاکه هستی مییییییییییییییی پرستم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

آسمان را بنگر

لای ابرهای پریشان سیاه

تکه ای هست طلا

عشق را می بینی

که از آنجا به زمین می تابد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

سعید*

 

 

کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقي ساغر ندارد بدو گفتم که مجون تو هستم هنوز آن بي وفا باور ندارد

 

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود

 

كاش بداني روشن ترين ستاره بخت مني . پس بتاب و دنياي مرا روشن كن

 

زندگي برگ بودن در مسير باد نيست امتحان ريشه هاست؛ ريشه هم هرگز اسير باد نيست

تا كدوم ستاره دنبال تو باشم
تا كجا بي خبر از حال تو باشم
مگه ميشه از تو دل بريد و دل كند
بگو مي خوام تا ابد مال تو باشم
از كسي نيس كه نشوني تو نگيرم
به تو روزي ميرسم من كه بميرم
هنوزم جاي دو دستات خالي مونده
تا قيامت توي دستاي حقيرم
خاك هر جاده نشسته روي دوشم
كي مياد روزي كه با تو روبرو شم
من كه از اول قصه گفته بودم
غير تو با سايه م نمي جوشم

بين من و تو اگه راه آهن باشه
##########
اگه يه عالمه کوه باشه
^^^^^^^^^^^
يا يه دنيا راه باشه
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-
باز هم نميتونه بين ما فاصله بندازه چون تـــــو........ تو قلبمي

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  حالا اگه دوست داشتی نظر بده  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

ss

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

s

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

s

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

s&p

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

love you

عشق سوخته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

عرفان 

 

عرفان به همراه هلیا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

 

مجنون چو شنید این بشارت

بر خاست به موجب اشارت

 

بگرفت به کف شکسته جامی

میزد به حریم دوست گامی

 

آن دلشده چون رسید آنجا

صد دل شده پیش دید آنجا

 

بر دست گرفته کاسه یا جام

دریوز گرش ز خوان انعام

 

هر کس ز کف چنان حبیبی

می یافت به قدر خود نصیبی

 

مجنون از دور چون بدیدش

عقل از سر و جان و تن رمیدش

 

بیخود شده و مَیل خاک ره داشت

خود را به حیل به پا نگه داشت

 

چون نوبت وی رسید بی خویش

آورد او نیز جام خود پیش

 

لیلی وی را چو دید بشناخت

کارش نه چو کار دیگران ساخت

 

ناداده نصیب از آن طعامش

کفکیر زد و شکست جامش

 

مجنون چو شکست جام خود دید

گویا که جهان به کام خود دید

 

آهنگ سماع آن شکستــــش

چون راه سماع ساخت مستــش

 

می بود بر آن سماع رقاص

می زد با خود ترانه خاص

 

کالعیش که کام شد میسر

عیشی به تمام شد میسر

 

همچون دگران نداد کامم

وز سنگ ستم شکست جامم

 

با من نظریش هست تنها

زان جام مرا شکست تنها

 

بیهوده شکست من نجُستست

کارم ز شکست او درستست

 

آن سنگ که زد به جام من فاش

زان کاسه سر شکستیم کاش

 

گر جام مرا شکست یارم

آزردگی ای جز این ندارم

 

کان لحظه مرا که جام بشکست

آزرده نگشته باشدش دست

 

صد سر فدی شکست او باد

جانها شده مزد دست او باد

 

از خنجر مهر او دلم چاک

وز هر چه نه مهر او دلم پاک

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

 

چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب ...


چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...


چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر


چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان

تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار


و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...


رفتن
همیشه رفتن .


دلتنگ خواهم ماند
همیشه


نه برای با تو بودن
برای


آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم


برای
همه آن چیزهایی که ندیدی .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

 

 من خسته ام ، خسته

گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،

مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .

او کیست ؟

دو زانوی من ...

آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم ،

حال می خواهم بگریم ... فریاد بزنم ... ناگفته ها را بازگو کنم ...

چه کسی است تا من بتوانم

با او از عشق و دوست داشتن بگویم ...؟

آرای به راستی که هیچ کس نیست ...

هست؟

                          من تنها هستم ، تنهای تنها ...

شاید فقط تنهایی مرا بفهمد ... شاید تنهایی بتواند

داغ تنهایی را در من آرام کند!

این دو زانوی من،

که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،

اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،

می خواهند در آغوش من بمانند...

تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم ...

وآنگاه

آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند

و من در آغوش سرد تنهایی.

حال من در تنهایی خویش گم شده ام، همه چیز را از دست داده ام ، حتی خودم را ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

 

 

 چه زیباست نوشتن وقتی میدانی او میخواند, چه زیباست سرودن وقتی میدانی ا

و میشنود,چه زیباست دیوانگی برای او وقتی میدانی او میبیند

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

                               

       

                  

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

                           

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  | 

 

 

         

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط سعید جوووووووون  |